تبليغاتX
روزنگار من و غزلم

روزنگار من و غزلم

غزل یعنی حدیث عاشقی






















Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers

سلام به دوستان گلم.

خوبین؟ خوشین؟ می بینم که وبلاگها به حالت سکون رفتن و اکثرا چیزی نمی نویسن! ما هم گفتیم چند وقت اینجا نیاییم تا همرنگ جماعت بشیم.

تو این چند ماهی که نبودیم اتفاق خاصی نیافتاد. غیر از اینکه دخترمون حسابی بزرگ و عاقل شده و غیر  از اینکه خدا رو شکر همه سالم و سلامتیم.

تو محل کارم هم خبر خاصی نیست غیر از دورویی و چاپلوسی و پارتی بازی و ... همه چیزهایی که یک یک اداره دولتی انتظار میره! باید باهاش بسازیم ولی سعی کنیم همرنگ اونها نشیم. کار سختیه ولی دارم به شدت با خودم کلنجار میرم که اگر روزی به جایی رسیدم بخاطر همت و تلاش و سواد خودم بوده باشه. اگر هم به جایی نرسیدم حداقل میدونم که کار نادرستی انجام ندادم و از خودم راضی هستم.

تو خونه هم همسرجون خوبه. محل کار جدیدش خیلی خوبه. فکر کنم خودش هم راضیه. تو خونه هم بیشتر کمک میکنه. فکر کنم رابظش با غزل هم بهتر شده.

حالا نوبته اصل مطلبه! یعنی غزل خانم خوشگلم:

 

تقریبا دوماه پیش غزل رو بردم ارتوپد و بهش کفش طبی داد. غیر از صافی کف پاش، مشکلات دیگه هم داشت از جمله اینکه یک پاش کمی انحنا به درون داشت. الان دوماهه که از صبح تا شب کفشهاشو می پوشه و خیلی هم دوستشون داره. به نظر بقیه خیلی بهتر شده ولی من تغییر خاصی رو احساس نمی کنم. ولی امیدوارم بهتر بشه چون طبق گفته دکتر و طبق دیده ها و شنیده های خودم، خیلی از بچه ها این مشکلاتو دارن و به مرور زمان حل میشه. فقط دوست داشتم الان که دخترم کوچیکه و دوست داره با بچه ها بدو بدو و بازی کنه، راحت باشه و اذیت نشه. ایشالا که خوب میشه...

هفته پیش هم توی مهد کودکشون جشن داشتن و قرار بود که بچه ها چیزهایی که یاد گرفتن رو اجرا کنن. اما غزل خانم ما طبق معمول با بقیه فرق داشت و از لحظه اول بنای گریه گذاشت و تا آخرش که اومدیم تو حیاط آروم نشد!!!!!!! خوب غزله دیگه! همه چیزش باید خاص باشه! درصورتیکه همه اون شعرها و زبان انگلیسیش خیلی خیلی بهتر و کاملتر از بقیه است و هر روز هزاربار تو خونه برای من شعر میخونه و تمرین زبان میکنه. الان حتی جملات کوتاه زبان رو هم یاد گرفته و وقتی صبحها برای کارتونهای زبان اصلی میذارم، خیلی به گفته هاشون دقت میکنه و بعضی لغتها رو هم یاد میگیره. کاملا واضحه که استعداد خوبی داره. برعکس نقاشی کشیدنش که البته بد نیست ولی زیاد تو نقاشی به خودش زحمت نمیده! بازم خوب غزله دیگه

سعی میکنم تا قبل از عید بازم بیام...

نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند1390ساعت 10:6 توسط گلی| |

خلاصه بگم:

امروز آخرین روز آبان بود. دخترکم این روزها ۴۳ ماهگی رو پشت سر گذاشت. این روزها آخرین روزهایی بود که غزل خونه مادربزرگهاش و برای خواب بعدازظهرش از پستونک استفاده میکرد. الان یک هفته یا بیشتره که حتی به اصرار مادربزرگهاش هم حاضر نیست با پستونک بخوابه. به گفته خودش: من دیگه بزرگ بزرگ شدم. الان کلاس خاله لیلا میرم! پس دیگه می می نمیخوام! کوچولوی من فکر میکنه که چون یک کلاس بالاتر رفته پس خیلی بزرگ شده و دیگه نی نی نیست!!!!! جالبه که دوستهاشو هم با خودش جمع می بنده یعنی میگه من و فاطمه و رزا بزرگ شدیم ولی آرتی هنوز کوچولوئه چون کلاس خاله ش*هنا*ز مونده!  فقط خدا میدونه این حرف زدنهاش چقدر شیرینه.  

چند روز پیش تو یک کارتونی یکی از شخصیتها با جادو غیب شد! غزل زود گفت: مامان چرا این از تلویزیون حذف شد؟!!!!!! فقط شما این کلمه حذف رو داشته باشید!!!!!!!!! درسته که غزل از یک سال و نیمگی بطور کامل حرف میزد و جمله میگفت ولی الان یک کلماتی استفاده میکنه که فقط میخوای بخوریش فسقلی رو! دیروز داشت طبق معمول تو خونه تمرین زبان میکرد!

گفتم: how are you     گفت: I'm fine. thank you    گفتم: آفرین! یاد گرفتیا!     گفت: آفرین نه! excellent!!!!!!!!!!!!    یعنی من شوک زده شدم که این کلمه رو چجوری یاد گرفته!

یا داشتیم در مورد پاییز صحبت میکردیم. گفتم غزل برگ درختها چه رنگی میشه؟ گفت: قهوه ای. زرشکی! نارنجی. سبز!  گفتم سبز نه! تو بهار درختا سبز میشن. جواب داد که نه! تو پاییز هم بعضی درختا سبز میمونن! بعضی برگها هم نصفشون قهوه ای میشه نصفشون سبز میمونه!!!!!!!!!!!!! یعنی من برم با این علومی که خوندم خودمو نابود کنم! فسقلی بچه به من درس زندگی میده!

غزل چشمش حدود یک هفته ورم داشت. آخرش هم نفهمیدیم که چی بود. احتمالا حساسیت شدید به یک چیزی داشته که معلوم نشد چی بوده! خودش خودبخود خوب شد. آزمایشش هم کاملا نرمال بود. امیدوارم دیگه اینجوری پیش نیاد که خیلی نگرانمون کرد.

راستی یک نکته دیگه اینکه دختر خوشگلم دیگه شبها خودش میخوابه. یعنی دوست داره که کسی پیشش باشه ولی اکثر شبها خودش بدون اینکه کسی دستشو بگیره یا پیشش دراز بکشه خودش قمقمشو بغل میکنه و میخوابه! البته هنوز شب تا صبح چند باری نق میزنه ولی دیگه اونم نباشه که میشه آدم بزرگ!

واقعا این روزها حس میکنم غزل خیلی خیلی بزرگ شده. حس میکنم خیلی می فهمه. خیلی خوب قد کشیده. خیلی خوب وزن میگیره. دیگه تند و تند مریض نمیشه. با بچه ها خیلی خوب گرم میگیره و بازی میکنه. خلاصه همه چیزش خوبه الا یک چیز که اونم رفتارش در مقابل غریبه هاست. اصلا از سلام دادن و دست دادن و خداحافظی کردن خوشش نمیاد! اگر غریبه ای یا مهمونی ازش سوال بپرسه اصلا جواب نمیده. وقتی مهمونی غریبه میریم لااااااام تا کام حرف نمیزنه! یعنی شاید دو سه ساعت بدون حتی یک کلمه حرف زدن تحمل میکنه و و قتی اومدیم بیرون تا شب همه نگفته هاشو میریزه بیرون!

خیلی روی سلام کردنش کار کردم. مربیهاش مهدش هم هر روز باهاش کار میکنن ولی کلا با سلام دادن قهره! باید یک راهی برای این مشکل هم پیدا کنم

نوشته شده در دوشنبه 30 آبان1390ساعت 14:50 توسط گلی| |

سلام

با برف و سرما چه میکنید؟ می بینید چه جالبه که وسط پاییز همچین برف قشنگی داشته باشیم؟ و بهتر از اون اینکه هوا اونقدری هم سرد نیست که آدمو اذیت کنه. این هوا کیف میده برای اینکه بچه ها رو با خیال راحت ببریم بیرون تا از این مناظر قشنگ لذت ببرند و چیزهای جدیدی رو یاد بگیرند و تجریه کنند.

دختر خوشگل من که مریضه  سرماخورده نیست! از دیروز چشماش ورم کرده و ملتهب و قرمز شده. یک چشمش دائم اشک میاد و درد میکنه  نمیدونیم چی شده. دیشب بردیمش دکتر. متخصص که نبود روز تعطیلی! پزشک عمومی بود که احتمال میکروب رو داد. براش آزمایش خون و ادرار نوشت برای احتیاط. دعا کنید مشکلی نداشته باشه. سه تا قطره هم داده که هر ۶ساعت با کلی مکافات تو چشماش میریزیم. بعدش تا دوساعتی بهتر میشه ولی دوباره قرمز میشه و ورم میکنه. شاید لازم باشه بعد از گرفتن آزمایشها پیش متخصص هم ببریمش.

امروز صبح دونفر آدم گنده کلی با یک بچه فسقلی کشتی گرفتیم که دو قطره ج*ی*ش تو ظرف بریزه! بگ آزمایشگاهی خریدیم که اصلا نذاشت بهش وصل کنیم! خلاصه با کلی التماس و خواهش یک مقداری محموله جمع کردیم که بدرد آزمایشگاه بخوره! بعدش پروسه خون گرفتن بود که بچم خیلی اذیت شد. یک سرنگ پر از خون گرفتن. کلی گریه کرد و ترسید ولی بعدش آروم شد. خیلی براش ناراحت شدم. آخه یک وجب دست به اون لاغری داره! نمیدونم این دکترها چه دلی دارن! من که خودم زودتر از بقیه حالم بد میشه!!!!!!!!!

دعا کنید چشمهای دختر کوچولوی من زود زود خوب بشه. خیلی نگرانشم

نوشته شده در سه شنبه 17 آبان1390ساعت 10:18 توسط گلی| |

سلام به دوستای گلم

 

هفته پیش طبق برنامه رفتیم سفر... برای من که خیلی سفر خوبی بود و کلی از خستگیهای این چند وقته رو ریختم دور و بجاش کلی انرژی مثبت آوردم!

دیدن دریای آرووووووووووووووم و تمییییییییییز بهترین قسمت سفر بود. واقعا آرامشی که دریای جنوب داره به کل دریای شمال می ارزه

 

 

درسته که هوا مقداری گرم بود و بخاطر غزل زیاد نمیشد بیرون باشیم ولی همون ساعاتی که بیرون بودیم، سعی کردیم چیزهای جدیدی برای غزل خانم داشته باشه. از جمله اینکه غزلی به ملاقات دلفینها و شیرهای دریایی رفت و ظاهرا خوشش اومد هرچند که از اول تا آخر برنامه لام تا کام حرف نزد و کاملا محو دلفینها و نمایش جالبشون شده بود.

یک شب هم براش دوچرخه گرفتیم که باهاش تمرین کنیم تا یاد بگیره. قبلا دکترش گفته بود که رکاب زدن برای قوی شدن عضلات و تاندونهای پاهاش خیلی خوبه و کمک به ازبین رفتن صافی کف پاش میکنه. خلاصه اینکه دوچرخه رو گرفتیم ولی هرچی خودمونو کشتیم یاد نگرفت!!!!!!   یک پاش قویتر بود و همش با اون رکاب میزد ولی نمیتونست پاشو کامل بچرخونه!!!!! شاید یکی دومتری خودش رفت بعدش خسته شد.  شبهای بعد هم دیگه علاقه نداشت که تمرین کنه. ما هم اصراری نکردیم. حالا شاید تو حیاط خونه با سه چرخه خودش باهاش تمرین کنم.

 

از آخرین سفر هوایی غزل دوسالی میگذشت. درنتیجه اصلا هواپیما رو یادش نبود. رفتنی که بهش گفتم با هواپیما میریم میگفت آخه مگه میشه؟ هواپیما که کوچولوئه! ما توش جا نمیشیم! با دستش نشون میداد که اینقدره! اندازه اسباب بازی خودش!!!!!!!!! بعد که تو فرودگاه چشمش به اونهمه هواپیماهای بزرگ و کوچیک افتاد هیجانزده شده بود! باورش نمیشد هواپیمای بزرگ هم وجود داره. رفتنی هم قشنگ چند بار راهروهای هواپیما رو رفت و برگشت به بهانه دستشویی! دیگه مسافرا به من میخندیدن! یکی از مهماندارها میگفت این اون یکی بچه تونه؟  فکر میکرد اینا چندقلوئن که یکی یکی میرن دستشویی!

من تو عمرم هیچوقت بلد نبودم اینجوری برای عکس گرفتن ژست بگیرم! نمیدونم از کجا یاد میگیره وروجک!

اونجا غزل مقداری اشتهاشو از دست داده بود. فکر کنم روزهای اول هوا اذیتش میکرد. همین که می نشستیم تو رستوران انگار که رو صندلیش میخ داره! دائم میگفت بریم بریم بریم! با بهانه های مختلف! هزاران بار هم به دستشویی لابی هتل سر زدیم!  تو هر وعده غذایی شاید دوبار!  البته دو روز آخر خیلی بهتر غذا میخورد. یک گارسون جوونی هم اونجا بود که بعضی وقتها به میز ما سر میزد و میگفت دختر خوشگل شما غذا میخوره دیگه؟ غزل هم تا از راه دور اونو میدید سریع غذاشو میخورد. یکمی ازش حساب میبرد

خلاصه سفر خوبی بود. باعث شد هوای خارج یخورده از سرم بپره! همسرجون باید دعا کنه تا دوسه ماهی یاد خارج نیفتم وگرنه دوباره تو خرج میافته

نوشته شده در سه شنبه 3 آبان1390ساعت 14:22 توسط گلی| |

سلام.

بعد از اون خرابکاری اداره دیگه چیزی ننوشتم. اتفاقاتی که تو این مدت افتاد مطلب خاصی برای نوشتن نداشت. جز اینکه اون اطلاعات از دست رفته رو تونستیم بازیابی کنیم و اینکه من یک سفر دوبی رو از دست دادم چون مهلت پاسم گذشته بود و کس دیگه ای رو جایگزین کردند. بجای اون تصمیم گرفتیم با همسری و غزلی بریم ک*یش که این هفته عازمیم. حتما وقتی برگشتم اخبار و عکسهای غزل خانم رو به اطلاع دوستان و خاله ها میرسونم.

اول مهر که الان سه هفته ای ازش میگذره تولد عشق زندگیم بود. همسرجون وارد سی و سومین سال زندگیش شد. مادرشوهرجان و بقیه اهل بیت مسافرت بودند درنتیجه یک تولد سه نفره خودمونی برگزار کردیم. هرچند که خانواده همسرجان روز بعدش بالاخره شام سرزده شونو گرفتن!

اینم چند تا عکس از غزل خانم برای دوستان گلش:

 

ببینید چطور شیطنت از چشمای خوشگلش میباره!

 

خانم اینجا جای شما نیستا! تولد باباتو با خودت اشتباه گرفتی عزیزم. اون شمع علامت سوال رو دریابید! اونوقت میگن خانمها دوست ندارند سنشون معلوم بشه!!!!!!!!

 

یک پرتره کامل!

 

اینم غزل در پارک بانوان!

 

همه دوستان کامنت گذار و کامنت نگذار را دوست داریم!

نوشته شده در شنبه 23 مهر1390ساعت 9:57 توسط گلی| |

تو اداره یک افتضاحی بار آوردم اساسی!!!!!!!!!

دیروز صبح که آمدم سرکار فهمیدیم یکی از سرورهامون هاردش سوخته! حسابی همه قاطی کرده بودن و نا امید! منم با دل خوش برای خودم میچرخیدم که اصلا نگران نباشید! من بک آپ دارم!  خیالتون تختتتتتتتتتتت! هیچی نمیشه!

ظهر که آمدم بک آپمو پیدا کنم فهمیدم روی همون هاردی بوده که سوخته!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خدایا! یعنی این چه حماقتی بوده که من کردم!  حالا هیچکس هم به روم نمیاره! رئیس بیچاره هم خیلی مودبانه باهام برخورد میکنه ولی خودم که میدونم چه گندی زدم!  تمام اطلاعات از خرداد به اینور پریده!!!!! بعد از ۵ سال این اتفاق دوباره تکرار شد و اینبار فقط خودم و خودم مقصر هستم!

حالا هاردو فرستادیم یک شرکتی ببینیم میتونیم برش گردونیم یا نه! اگر نشه که من باید رسما خودکشی کنم! اینهمه پز سیستممو میدادم و باهاش آپولو هوا کرده بودم! کلی هم مفتخر بودم که همه کارشو خودم انجام دادم! از سرور بگیر تا نرم افزار و آموزش و ....! حالا اینم نتیجش!

فکر کنم کار دشمن بوده

--------------------------

دیشب خیلی حالم بد بود. یعنی از عصر که آمدم خونه خوب بودم. حتی با غزلی رفتیم بیرون و خرید کردیم. ولی بعدش یکدفعه رو به قبله شدم. فشارمو گرفتم ۱۰ روی ۷ بود. نمیدونم چرا اینجوری شدم! دیگه ساعت ده و نیم رفتم رو تخت و دیگه نفهمیدم کی صبح شد! غزل کی خوابید! همسرجون کی خوابید! کی سفره رو جمع کرد! کی ظرفها رو شست! کی غزل رو خوابوند! مرسی عزیزم. دوستت دارم.

-------------------------

غزل از دیروز رفته کلاس جدید. دیروز خیلی راحت رفت. دیشب هم کلی از ماجراهای مهدش برای من و باباش تعریف کرد ولی امروز صبح گریه میکرد که کلاس من اینجا نیست! منو ببر کلاس خودم!  منظورش کلاس قدیمیش بود. حالا خوبه یکهو کلاسشو عوض نکردن و حدود یک ماه بود که هر روز میبردنش پیش مربی جدیدش و با دوستهای جدیدش بازی میکرد!

دعا کنید هم کار اداره درست بشه، هم غزل به کلاس جدیدش عادت کنه....

 

نوشته شده در دوشنبه 4 مهر1390ساعت 10:23 توسط گلی| |

نمیدونین وقتی این پستو نوشتم چقدر کامنتهای خصوصی و غیرخصوصی پراز مهر و محبت برام رسید! واقعا از همه دوستای خیلی خیلی خوبم ممنون که اینقدر صمیمانه نظراتشونو راجع به مشکلاتم گفتن. اینجوری خیلی راحت تر به جنگ مشکلات میرم

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 14 شهریور1390ساعت 13:38 توسط گلی| |

میگم: غزل چادرت کجاست؟   میگه : اینجا، این زیر مخفی شده!!!!!!!!

میگم:غزل کلاس لیلا جون رفتی؟   میگه: آره، من و فاطمه که بزرگیم میریم کلاس لیلا! کوچولوها میمونن تو کلاس شیرخوار!!!!!!!!!!

میگم: غزل لباس چه شکلی دوست داری؟ میگه: اینجوری که شونه ام بیرون باشه مثل مار*یسا تو هم*سان!!!!!!!!!!!!!!!!!!

میگم غزل چی نگاه میکنی؟ میگه ببین جوکر داره یامور رو میبره سرزمین یخها!!!!! ولی چوبش گمشده! ولی من با چشمای خودم دیدم تو کشو قایمش کرد!!!!!!

باباش میگه: من میرم پایین کار دارم.   میگه: منم باهات موافقم!!!!!! میرم حاضر بشم! مامان ببین همین لباسام خوبه؟

دارن اذان میگن. میگه: آخ اذانو گفتن. الان نمازم دیر میشه!!!!!!!!!!!!!!! چادرشو برمیداره و یه مهر میذاره جلوش و دولا راست میشه و همش میگه الله اکبر! بعد با همون چادر عروس میشه و میرقصه!

تو آشپزخونه غذا میخوریم که آهنگ سوسن خانم شروع میشه! میگه: من برم یه قری بدم و آهنگمو گوش کنم و برگردم! همینجا بشینیا!!!!!!!!!!!!!

میگم: غزل اینقدر روی تخت بپر بپر نکن! میگه: آخه دارم خوش میگذرونم!!!!!!!!!!!!!!

میگم: اینجوری که تو خونه شیطونی میکنی، تو مهد هم شیطونی میکنی؟   میگه: نه! همش میرم یه گوشه میشینم گریه میکنم! بعد غش غش به سادگی من میخنده!!!!

تو اتاقم که یکدفعه داد میزنه ماماااااااااااان! میگم چی شد؟ با نگرانی میگه: خرابکاری کردم! بستنی رو ریختم رو فرش!  میام می بینم خبری نیست و فرش تمیزه! می بینم داره زیر لب به من میخنده و خودشو میزنه به اون راه که یعنی سر کارت گذاشتم مامان ساده لوح!!!!!!!!

 

نوشته شده در دوشنبه 17 مرداد1390ساعت 13:36 توسط گلی| |


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 8 تیر1390ساعت 9:45 توسط گلی| |


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 6 تیر1390ساعت 9:48 توسط گلی| |