دیروز صبح همسرجان دوباره رفت ماموریت مشهد! از اول سال تا حالا سومین باره که تنهایی میره مشهد! (یادت باشه بی معرفت
) بهش میگم نکنه اونجا زن گرفتی و میری بهش سر میزنی ![]()
![]()
دوشنبه شب برمیگرده. منم تا اون موقع خونه بابام اینا اطراق(؟) کردم! غزل هم دیروز خوب بود و یاد باباش نبود زیاد. ولی صبح که از خواب بیدار شده بود همش میگفت خونه! (...)! یعنی اسم همسرجون! آخه غزلی ما باباشو به اسم می شناسه. یعنی همه رو به اسمشون صدا میکنه حتی مامان من و مادرشوهرجان رو. ولی اسم من سخته و بهم میگه ماما.
خلاصه دخترکمون امروز صبح یاد خونه و باباش افتاده بود! فدات شم که چشماتو باز کردی و فهمیدی خونه خودمون نیستی ناراحت شدی
تقصیر این باباته که رفته مشهد زن گرفته دیگه!!!!!!! ![]()
دیروز از صبح تا شب ماجراها داشتیم! با مادرشوهر و خاله همسرجان رفتیم بازار بزرگ که برای عروس جدیده خرید کنن! بله! احتمالا برادرشوهرم داره ازدواج میکنه. هفته پیش خواستگاری رفتیم و احتمالا این هفته بله میگن. این اقوام همسرجان هم یک سری مراسمات عجیب و غریب دارن که باید براشون خرید کنن. من هم چون فقط تا حالا یکبار بازار رو دیده بودم٬ خیلی دوست داشتم باهاشون برم و بگردم. ولی تا حالا اینهمه راه نرفته بودم! از صبح تا عصر چرخیدیم و یکبار هم گم شدیم!!!!!! خیلی خسته شدم. البته خوش گذشت ولی خوب میدونین که وقتی سه تا زن با هم میرن خرید چی میشه دیگه! هرکدوم میخوان یک مغازه رو بگردن و یه چیزی بخرن و سلیقه ها باهم جور نیست و .... ![]()
برام جالب بود که مادرشوهر جان اینهمه برای خودش و عروس جدیده خرید کرد ولی دریغ از یک پر مرغ(!) که برای من بخره!!!!!!!!!!!!! برای خودش هم کلی چیز خرید. برای غزل هم لباس خرید ولی برای من!!!!! تازه ناهار هم من براشون خریدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
وقتی برگشتیم خونه٬ برادر همسرجان که همون داماد آینده میشن به مامانشون یادآوری کردن که برای من چرا هیچی نخریدن (بازم صدرحمت به اون که یادش بود!) مادرشوهر جان هم اولش پیشنهاد داد که پول ناهار رو حساب کنه!!!!!!!!!!!!!!!! که کلی بهم برخورد ولی به روی خودم نیاوردم و قبول هم نکردم. بعدش پیشنهاد داد که پول یکی از چیزایی رو که خودم خریده بودم بهم بده!!!!!!!!!!!!!!! که اوضاع رو بدتر کرد و بیشتر بهم برخورد ولی قبول کردم تا ادامه نداده و پیشنهادهای بدتری نداده! پیش خودم گفتم من که نیازی به خرید اونا ندارم و هرچی خوشم اومد خریدم! اصلا هم خوشم نمیاد ادای عروسهای خاله زنک رو دربیارم که تا یکی جدید میاد زود حسودی میکنن و بنای دعوا و بحث و ادا اصول رو میذارن! اتفاقا کل چیزهایی رو که برای عروس خریدن من انتخاب کردم و سلیقه خودم رو قالب کردم
! پس بیخیال شدم و فراموش کردم. ولی میخواستم اینجا بنویسم تا یکسری چیزها رو همیشه یادم بمونه که بدونم در آینده چطور برخورد کنم و تجربه داشته باشم. ![]()
شب که رسیدم خونه اینقدر خسته بودم که اصلا نمیتونستم پاهام رو تکون بدم و راه برم! همه کارهای غزلی رو مامانم کرد و شام ما رو هم داد و من بیهوش شدم و نفهمیدم دیگه غزل کی خوابید و چی خورد و ....! واقعا دست مامانم درد نکنه. خیلی زحمت غزل رو میکشه! غزل خانم بزرگ شدی این مطالب رو بخون و از مادربزرگت قدردانی کن ![]()
امروز دوباره با آزاده میریم شنا. هرچند که خیلی خسته ام. ولی از شنا نمیشه گذشت.
راستی من تا حالا ۱۲ کیلو کم کردم! ![]()
![]()
اینقدر حال میکنم که یکی منو می بینه و میگه چقدر لاغر شدی ![]()
خوبه که هیچ فشاری روی خودم احساس نمیکنم و میتونم تا ۸ کیلوی دیگه که به وزن نرمال برسم ادامه بدم. کسی که هفته ای فقط نیم کیلو کم کنه٬ هم میتونه همیشه ادامه بده و هم اینکه با یکذره زیاد خوردن سریع چاق نمیشه! فعلا خیلی خوشحالم و انرژی دارم. فقط دلم برای همسرجون تنگ شده
دل غزلی هم تنگ شده
دیدی بالاخره زن دومت رو به ما ترجیح دادی؟
نکنه بچه دار هم شدی؟!
دلت میاد برای غزلی هووو بیاری؟ ![]()
پیش نوشت!!!!: همسر مهربونم. تولدت مبارک با هزاران هزار عشق ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سلام
یک ماه گذشت. به همین سرعت! غزل یک ماه مهد بود بدون هیچ مشکلی. خدا رو شکر. ولی هنوز راه که نیافتاده هیچی! از وقتی مهد رفته٬ ترسش از راه رفتن بیشتر هم شده!!!!!!!!
غزل خانم رو از اول مهر دیگه مهد نذاشتیم. دیروز با دوستاش و خاله هاش بای بای کرد تا یکی دو ماه دیگه. البته احتمالا دیگه اونجا نمیره و اگر بخوایم دوباره مهد بذاریمش باید جای دیگه ای رو پیدا کنیم.
اولا که اونجا بچه ها از ساعت ۹ میامدن و تا قبل از ۲ میرفتن. منم که ساعت کاریم از ۸ و نیم تا ۲ و نیم هست و تا برم دنبالش میشه ۳! و چون امکان خوابیدن ندارن٬ مطمئنم که برای غزل سخت میشه. برای همین فعلا دوباره میره پیش مامانم تا ببینیم چی پیش میاد!
باید تو یک منطقه دیگه دورتر از خونمون براش دنبال مهد بگردیم. فعلا که تنها نگرانی من راه نرفتنشه! دیگه دارم دیوونه میشم! اصلا حاضر نیست دست ما رو ول کنه. به محض این که یک دستشو رها میکنیم٬ همونجا میشینه زمین و حتی یک قدم هم برنمیداره ![]()
نمیدونم چیکار کنم. دکتر معاینه اش کرده و هیچ مشکلی نداره. حتی براش یک عکس از لگن نوشته. ولی میدونم که هیچیش نیست و فقط میترسه! نمیدونم چجوری ترسش بریزه! خیلی تو اینترنت تحقیق کردم و همه جا نوشته بودن که بچه تا از نظر ذهنی آمادگی نداشته باشه و تا خودش نخواد٬ راه نمیره.
حالا از شیرین کاریهاش بگم:
غزل حرف زدنش خوبه. یعنی من راضیم. خیلی کلمه میگه. به شرطی که بخواد!
براش کلی مدادشمعی و ماژیک و مداد رنگی و دفتر نقاشی و .... گرفتیم. خیلی علاقه نشون داد. کلی تو دفترش رو با رنگهای مختلف خط خطی کرده. حتما اولین دفتر نقاشیش و اولین خط خطیهای زندگیش رو براش نگه میدارم. تو خیلی از صفحاتش تاریخ هم زدم. مداد رو هم خوب دستش میگیره. خودش یاد گرفته. یک وقتهایی میده دست چپ ولی بیشتر اوقات با دست راستش میگیره.
تمان اعضای بدنش رو هم نشون میده. هر روز یک جای جدید یادش میدم. حتی آرنج و چونه و جاهای سخت بدنش رو هم بلده
![]()
خوابش خیلی خوبه. ولی اشتهاش به شدت بد شده. تو مهد عادت کرده که خودش غذا بخوره و نتیجه اش اینه که هیچی به بدنش نمیرسه! سعی میکنم غذاهای دلخواهشو درست کنم ولی اونها رو هم نمیذاره من بدم! باید حتما خودش بخوره!!!!!!! و بیشترشو بریزه و بپاشه و چند تا دونه برنج بخوره! دیگه سوپ نمیخوره! هرکاری میکنم بیشتر از دو سه تا قاشق نمیخوره. تخم مرغشو خیلی بد میخوره و تقریبا تو این یک ماه شاید روی هم ۲ تا خورده باشه! شاید یکی از دلایل مهد نذاشتنش٬ همین بدغذایش باشه. غزل اشتهای خیلی خوبی داشت و هرچی بهش میدادم میخورد ولی این یک ماه اینقدر کوچولو شده! توی دو ماه اخیر هم فقط ۲۵۰ گرم وزن گرفته!!!!! ![]()
کلی عکس جدید ازش گرفتم. حتما به زودش با عکسهای خوشگل خوشگل میام ![]()
-------------------------
پی نوشت!: خب من بعد از چند روز با چند تا عکس داغ داغ برگشتم ![]()
این غزل خانم ما از نزدیک نزدیکه! که اینجا به شدت شبیه عکس بچگیهای مامانشه ![]()

دختر تنبل ما تنهایی نمی ایسته!


غزل و پسردایی کسری! بعد از مدتها که همیشه با هم خوب بازی میکردن٬ ایندفعه کلی دعوا کردن!

اینهم از هنرنمایی های غزلی!

و نقاشی همراه با پاهای ۱۸۰ درجه!!!!!

و بالاخرههههههههههههههههههه! غزلی در آخرین روز مهد کودک!

امروز روز سومی بود که غزل رو از صبح تا ظهر گذاشتیم مهد. و البته با استقبال خوبی از طرفش مواجه شدیم و خوشبختانه دخترک خوشگل ما مهد و بازی با بچه ها رو خیلی خیلی دوست داره.
روز اول که وقتی برگشتیم خونه٬ پشت در نشسته بود و کفشهاشو دستش گرفته بود و گریه میکرد که دوباره برگرده! ![]()
![]()
![]()
دیروز هم که خوشحال و خندان اومد پیشم و حسابی خودشو کثیف کرده بود! معلوم بود که بهش خوش گذشته
مربیش گفت که ناهارشو میل نداشته و روی تاب نشسته تا اشتهاش باز بشه و بعد همه غذاشو خورده! جالبه که غزلی که تخم مرغ دوست نداشت٬ دیروز بیشتر یک تخم مرغ کامل رو خورده بود! نمیدونم چجوری بهش داده بودن که خورده بوده!
امروز هم با کمال میل رفت بغل مربیش و اصلا با من بای بای هم نکرد!!!! ![]()
ای بی معرفت ![]()
از اول هفته معده درد خیلی بدی گرفته بودم. فکر میکردم بخاطر ماه رمضان و نخوردن و این جرفهاست ( من روزه نمیگیرم ولی مجبورم از صبح تا بعد از ظهر هم چیزی نخورم دیگه! ) ولی بعد فهمیدم که از استرس مهد گذاشتن غزله. چون همین که روز اول رفت و با خوشحالی و بدون مشکل برگشت خونه٬ از همون لحظه معده ام بطرز عجیبی خوب شد!!!!!! اصلا انگار نه انگار که دو شب تا صبح تهوع داشتم و معده ام مثل سنگ شده بود! ![]()
یه مطلب بی ربط: این روزها خیلی خسته ام! خیلییییی ![]()
![]()
![]()
![]()
بالاخره بعد از خیابونگردیهای زیاد و دنبال این مهد و اون مهد گشتن٬ یکی پیدا کردیم که مناسب حال ما باشه و بهمون نزدیک باشه و خلوت باشه و بچه زیر ۲ سال قبول کنه و ....! ![]()
اینجا اولین جایی بود که دیده بودیم و کلی با مدیرش صحبت کرده بودیم. بر حسب اتفاق اون آقای مدیر از آشناهای قدیمی پدر همسر جون بود! و راست میگن بعضی وقتا کوه به کوه نمیرسه ولی آدم به آدم نمیرسه! بعد از حدود ۱۵ سال٬ همین که فامیلی همسر جون رو گفتیم٬ طرف یادش اومد که همچین کسی رو میشناخته که متاسفانه الان فوت شده و پسرش اومده اینجا تا بچه شو ثبت نام کنه!! جالبه نه؟ ![]()
بچه های مهد الان حدود ۱۵ نفر هستن ولی از مهر که پیش دبستانیها میان بیشتر میشن. ماه رمضان فرصت خوبیه برای من و غزل تا به این شرایط عادت کنیم. ساعت کاری من خیلی کم میشه و غزل حداکثر ۳ یا ۴ ساعت تو مهد میمونه. البته بدیش اینه که اتاق شیرخواران ندارند و همه اتاقها شبیه کلاسه و غزل خانم دیگه نمیتونه تا ظهر بخوابه. مدیر مهد به شدت با خوابیدن بچه ها مشکل داشت و میگفت که بچه ها باید شیطونی کنند و بازی کنند و ظهر برن خونه هرچقدر میخوان بخوابن!
نمیدونم غزل میتونه با این شرایط بسازه یا نه. چون برنامه زندگیش و خواب و خوراکش یک مقدار بهم میریزه ولی من با این برنامه جدید موافقم. اینجوری مجبوره شبها زود بخوابه و دیگه پا به پای ما تا ۱۱ ٬ شب نشینی نکنه ![]()
در مورد غذا خوردنش هم مشکوکم! چون غذا خوردنش قلق داره و فقط از دست من و مامانم غذا میخوره! اونم با هزار تا ادا و کلک! شاید مجبور بشم ناهارشو خودم تو خونه بدم و اونجا فقط شیر یا سرلاک بخوره.
حالا دلایل مهد گذاشتنش٬ شاید روزی برسه که بخواد بدونه.
از آبان ۸۷ تا حالا که ۱۰ ماه میگذره٬ زحمت نگهداری غزل روی دوش مامانم بوده. حدودا هفته ای یکبار هم پیش مادرشوهرم میمونده که ما بدلیل دور بودن مسافت مجبور بودیم از شب قبل بریم اونجا و تا شب بعدش بمونیم. خیلی وقتا هم خونه مامانم تا شب میموندیم و اینجوری واقعا مثل خانه بدوشها شده بودیم. هر روز و هر شب خونه یکی! بعضی وقتا هم مامانم کار داشت یا مهمون داشت یا مریض بود و من مجبور بودم یا سر کار نرم و یا غزل رو به مادرشوهرم بسپرم که رفت و آمد سخت بود. خیلی وقتها هم مادرشوهر جان مهمونی و مسافرت و ... بودن و مامانم تمام هفته غزل رو نگه میداشت که خسته کننده بود و من واقعا خجالت میکشیدم.![]()
از طرفی هم غزل هنوز راه نمیره با وجود اینکه دیروز ۱۶ ماهه شده و من مطمئنم با دیدن بچه های دیگه که راه میرن و بازی میکنن٬ حتما تشویق میشه به تنهایی راه رفتن. الان هم خیلی تنبلی میکنه و اصلا حاضر نیست تنهایی راه بره. با اینکه میتونه راحت بدون کمک روی پای خودش بایسته ولی حتما باید دست ما رو بگیره وگرنه میشینه! ![]()
خلاصه اینجوری شد که تصمیم گرفتیم غزل رو مهدکودکی کنیم! با اینکه مامانم خیلی مخالف بود و میگن که هنوز میتونن نگهش دارن و بابام میگه که دلش برای غزل خیلی تنگ میشه و بهش عادت کردن ولی دیگه نمیتونم به این وضعیت ادامه بدم و میخوام برای یک ماه هم که شده عین آدم تو خونه خودم زندگی کنم!
و حدس میزنم که غزل با مهد کنار بیاد چون اولا که خیلی به من وابسته نیست و ثانیا که عاشق بچه هاست و همیشه محو تماشای بچه ها میشه و تمام دنیا رو فراموش میکنه ![]()
درضمن ممکنه این یک ماه موقت باشه و دوباره غزل رو خونه پدربزرگ و مادربزرگش برگردونیم! بستگی داره که چجوری با این قضیه کنار بیاد. فقط خوشحالم که دوتا حامی بزرگ پشت سرم دارم که میتونم همیشه روی کمکشون حساب کنم و متاسفم که اصلا نمیتونم روی کمک طرفهای دیگه زندگیم حساب کنم چون هیچوقت پیشنهاد کمکی از طرفشون ندیدم و همیشه بعد از اینکه تصمیمها رو گرفتیم٬ پیشنهادی بصورت تعارف شنیدیم!
و من تصمیم گرفتم که دیگه روی هیچ پیشنهاد یا حمایتی٬ زندگیم رو بنا نکنم و به اتکای خودم و همسرم بایستم.
دلایل مهد گذاشتن غزل رو میام مینویسم. ولی بالاخره تصمیم گرفتیم و داریم دنبال بک جای خوب میگردیم. شما اگر حول و حوش ولنجک یا زعفرانیه مهد خوب میشناسین معرفی کنین تا به اونجا هم سری بزنیم.
بقیه مطالب رو بعدا مینویسم.
پ.ن ۲: همسر جان دلش برای اون یکی ماشین تنگ شده! صبح کلی با غزلی با ماشین قدیمی عکس گرفتیم! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
----------------------------------------------------------------
۵شنبه غزل رو بردیم دکترش برای چکاپ.
خدا رو شکر خیلی خیلی راضی بود. غزل این روزها خیلی اشتهای خوبی پیدا کرده و خوشبختانه خوب میخوابه. از بس تنبل هم هست سعی میکنه زیاد شیطونی نکنه تا یه وقت خسته نشه
راه هم نمیره تا پاهاش اذیت نشن! ![]()
البته من فکر میکن اشتهای خوبش بخاطر شربت زینک سولفاته که یک ماه مرتب بهش دادم و الان نتایجش رو می بینیم. سوپش رو کامل میخوره و تو غذای ما هم همیشه شریک میشه. شیر هم خوب میخوره. فقط بعضی روزها بی اشتها میشه که اون روز می فهمم که داره یه دندون جدید در میاره. جدیدا یک دندون هم اون عقب عقبا درآورده. خیلی فسقلیه ![]()
![]()
راستی غزل رو متخصص چشم هم بردیم. البته فوق تخصص تنبلی چشم و انحرافات چشمی رو داشت تو بیمارستان نور. که معاینه کرد و گفت هیچ مشکلی نیست و نگران نباشید و دوباره برای چکاپ بیارینش. غزلی هم کلی اذیت شد و تو چشمش قطره ریختیم و اشکش دراومد ولی خیالم حسابی راحت شد. دکتره گفت هنوز انحراف کاذب داره که به مرور از بین میره و اصلا جدی نیست ![]()
تو فکریم که ماشین رو عوض کنیم. همسرجون تردید داره و دیشب کلی باهام دعوا کرد که چرا میخوایم این کارو بکنیم؟؟؟؟!!!!! آخه مگه بده آدم ماشینشو بفروشه و با پول خیلی کمی بتونه یه ماشین صفر بخره؟ الان که شرایطش هست و ماشینه حاضر و آماده منتظرمونه چرا نخریمش؟!!!!! اینقدر این ماشین فعلی برامون خرج بر داشته که من ازش زده شدم. البته میدونم که امکاناتش و ظاهرش از این جدیده خیلی بهتره ولی قدیمی شده و هر سه ماه یکبار کارش به تعمیرگاه میکشه! منم ازش خسته شدم! دیگه فکر نکنم هیچوقت ماشین کارکرده بخریم. به شما هم توصیه میکنم همیشه فقط ماشین صفر بخرین که حداقل تا دو سه سالی راحت باشین.
راستی من هنوز دارم لاغر میشم
چند روزی بود که ثابت مونده بودم ولی دوباره شروع به کاهش کردم. خیلی خوشحال کننده است! الان شد ۷ کیلو! مدتها بود که اینهمه کاهش وزن نداشتم. شاید از زمان دانشجویی تا حالا فقط افزایش داشتم و کاهشم در حد یکی دو کیلو بوده نه ۷ کیلو!!!! ما تا قبل از ماه رمضان کلی عروسی و مهمونی در پیش داریم! لباس خوشگلامو از چمدونا درآوردم و دیدم که همشون اندازم شدن بجر اونا که مال زمان نامزدیم بودن. سعی میکنم به اونا هم برسم! فقط چند ماهی وقت میخواد...
البته ۱۳ کیلو دیگه کم کنم میرسم به دوران خوش تیپی و خوش هیکلی
این ۷ کیلو رو اینقدر راحت کم کردم که ۱۳ کیلوی دیگه اصلا برام زیاد به نظر نمیاد! مطمئنم میتونم از پسش بر بیام. حداقل ۱۰ کیلوش که بره دیگه عالی میشه!
یعنی میشه؟!![]()
![]()
![]()
![]()
بعد از این مدت که حال و حوصله نوشتن نداشتم٬ گفتم بیام یه خبر جالب بدم! گلی لاغر میشود!![]()
اولندش که غزل خانم از حدود ۱۲ ماهگی دیگه روزها شیر منو نخورد و فقط شبها دو سه باری بیدار میشد و شیر میخورد. تا ۱۳ ماهگی. اوایل خرداد بود که دیگه شبها هم شیر نمیخواست و دوست داشت تا صبح بخوابه و وقتی برای شیر بلندش میکردم نق میزد و نمیخواست... منم دیگه تصمیم گرفتم که از شیر بگیرمش...
این بود که تقریبا ۵ خرداد بود که غزلی آخرین شیر مامانشو خورد و مامان بیچارشو راحت کرد تا یخورده هم به هیکل خودش فکر کنه!
از ۵ خرداد تا حالا که میشه حدود ۴۰ روز٬ من تونستم ۶ کیلو کم کنم.
خیلی راحت و بدون اینکه بهم فشاری بیاد. با استفاده از همون رژیمی که میترا جون تو وبلاگش نوشته و من فهمیدم که منم دارم همون کارو میکنم. یعنی فقط کالری دریافتیمو ثبت میکنم و حواسم هست که زیادی نخورم. اگر یک روزی ناهار زیاد بخورم٬ دیگه شام رو رعایت میکنم یا اگر شام مهمون باشیم٬ ناهار کم میخورم. درضمن خورده خوریهای بین روز رو هم خیلی کم کردم و سعی میکنم بجای هله هوله و بیسکویت و شکلات و ... از این میوه های تابستونی نهایت لذت رو ببرم.
صبحانه رو تقریبا دائمی کردم. یعنی هر روز صبحانه ساده ای میخورم که باعث میشه تا ظهر هله هوله نخورم.
خلاصه اینکه خیلی خوب بوده دیگه! الان کلی اعتماد به نفس پیدا کردم. لباسهام دیگه چسبون نیستن و آزادتر شدن. شلوارهام هم راحت به پام میرن. از جلوی هر مغازه ای هم که رد میشم و یه چیزی می بینم، تو دلم میگم صبر کن تا دو سه ماه دیگه میای و میخریش
اینجوری انگیزه بیشتری پیدا میکنم.![]()
دیگه اینکه الان کلی خوشحالم دیگه ![]()
راستی نی نی برادرم بدنیا اومد
۲ تیر. اسمش کامیاره... کوشولوئه دیگه
اینم مثل کسری خیلی دوسش دارم. تا حالا که فقط دوبار دیدمش. دوشنبه مامان براشون مولودی گرفته. دوشنبه دوباره میبینمشون. سر این مولودی گرفتن و دعوت از فامیل شوهر ماجرایی داشتیم که خودمو زدم به بیخیالی و هرچی گفتن همون کارو کردم تا اعصابم خورد نشه!
زیاد هم مهم نبود ولی مطمئنم که هرکی دیگه بود قشقرق به پا میکرد...
ولی اصلا مهم نیست و قرار نیست بخاطر دیگران خودمو یا همسر جان رو اذیت کنم!![]()
از غزل هم بگم؟؟؟؟ غزلی هنوز راه نمیره ![]()
![]()
![]()
خیلی میترسه! تا میخوایم باهاش تمرین کنیم و دستشو بگیریم، به زور میشینه!
خودش مبل و میز رو میگیره و بلند میشه و راه میره ولی تنهایی اصلاااااااااااا! یجوریه که فکر نمیکنم تا یک ماه دیگه هم راه بیافته.
۵ شنبه میبریمش دکتر ببینیم پیشنهادی چیزی داره یا نه! شما پیشنهادی ندارین که چجوری تشویقش کنیم و ترسش بریزه؟
براش وقت از متخصص چشم هم گرفتیم که معاینه بشه برای تنبلی چشم و این حرفها. خودم احساس میکنم هنوز نمیتونه چشمهاشو باهم تطابق بده. الان چند ماهه که به فکرشم تا اینکه بالاخره دست به کار شدم. بیماریهای چشم هرچی زودتر درمان بشن، بهتر جواب میدن. البته ایشالا که هیچی نباشه و حساسیتهای بیخودی من بوده باشه.![]()
از حرف زدنش هم بگم که الان تقریبا ۷ کلمه رو خیلی خوب میگه. ددر، ماما، گل، علی، گاگا، گان گان، دو (وقتی میگیم یک، اونم میگه دو!). یه چیزهایی رو هم اولشون رو میگه.
دندون هم ۷تا داره. ۴تا پایین ۳تا بالا. که اون دندون نیش بالاییش خیلی اذیت کرد تا دراومد. خیلی هم طول کشید. الان هم فکر کنم یکی دیگه داره در میاد چون به شدت بداخلاق شده و زود گریه میکنه و همش دستش تو دهنشه و فقط هم دوست داره بغلش کنیم!!!!!!![]()
همه اخبار رو گفتم! فکر نکنم چیزی از قلم افتاده باشه ![]()
عزیزم٬ یک روزی میاد که همه این خونها نتیجه بده... میدونم که دیر نیست. شاید یک سال دیگه٬ شاید ۱۰ سال دیگه... ولی هیچ جنبش مردمی نبوده در تاریخ که بی نتیجه مونده باشه... شاید وقتی تو بزرگ شدی٬ بتونی تو کشوری زندگی کنی که این روزها رو برای سالگرد شهادت هم وطنهات مراسم بگیرین و کسی تهدیدتون نکنه و ...
"ندا" رو دیدین؟ پیغامش رو متوجه شدین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اینم بگم: حالم از این خراب شده ای که توش کار میکنم بهم میخوره... امیدوارم یک روزی بیاد که...
پی نوشت: شایلی جونم مرسی که به فکرم هستی. ولی نمیتونم ساکت بشینم. بذار هر غلطی که میخوان بکنن!
چه سخته وقتی آدم نمیتونه بناله
آلاله تو میدونی تحمل حدی داره
آلاله کوه اگه باشه میریزه
آلاله با غریبه صحبتی نیست!
غریبونه شکستیم و شکستیم!
واسه از نو شکستن فرصتی نیست! واسه از نو شکستن فرصتی نیست....
گول خوردیم!!!!! به بدترین شکل٬ گول آدمهای پست این مملکتو خوردیم که ما رو به بازی گرفتن تا بتونن به نفع خودشون از ما بهره برداری کنن! اگر میدونستم که اینقدر راحت و واضح میشه ت*ق*ل*ب کرد هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت نمیرفتم.... از الان هم میدونم که دیگه هیچ ر*ا*یی نخواهم داد! هیچوقت...
با کلی عکس جدید اومدم!
این از شاهزاده خانم ما:

اینم یه کیک که برای سالگرد عقدمون درست کرده بودم. خیلی وقت پیش!!!!! یعنی ۲ اردیبهشت!
اینم هدیه آقای همسر برای تولدمه. البته هدیه بعدی تو راهه و داره آماده میشه! حتما عکسشو میذارم ![]()
اینها هم سوغاتیهای من و غزلی که همسرجون از مشهد آورده:
اینم از کیفم!
اینها هم مال غزلیه: تاپ و صندل که هنوز براش بزرگه. فکر کنم سال دیگه پاش بره.
لباس خونه رنگ قرمز به غزل خیلی میاد.
مرسی بابایی ![]()
![]()
![]()